عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
29
شرف النبي ص ( فارسي )
در آمدند . گفتم اينان حال من چگونه بدانستند ، ( 1 ) و كار بر من سخت شد . و هم در ساعت برخانى سهمناكتر از آن اول شنيدم و چنان ديدم كه ديبائى سپيد ميان آسمان و زمين بكشيدند . و جماعتى مردان را ديدم كه در هوا ايستاده بودند ، در دستهاى ايشان ابريقهاى سيمين ، و من عرقى مىكردم خوشتر از بوى مشك ، و با خود مىگفتم : كاشكى عبد المطلب در آمدى . و جماعتى مرغان را ديدم كه بيامدند و بر سر حجرهء من بايستادند ، چنان كه حجره را بپوشيدند . منقارهاى ايشان از زمرد و پرها از ياقوت . و من بنگريستم آن ساعت ، مشرق و مغرب را مىديدم كه علمها افراشته بودند ، علمى به مشرق و علمى به مغرب ، و علمى بر پشت كعبه . و مرا درد زه بگرفت ، و چنان بودم كه با جماعتى زنان پشت داده بودم و تكيه كرده ، و دستهاى بسيار در خانه مىديدم و شخصها نمىديدم . پس محمد عليه السلام به آسانى ولادت ببود . چون در نگريستم او را ديدم سر بر سجود نهاده و انگشت برداشته سوى آسمان ، همچون كسى كه تضرع و ابتهال كند . ( 2 ) پس ابرى از آسمان در آمد و مرا بپوشانيد ، و محمد را از روى من غايب كردند ، و شنيدم كه مناديئى آواز كرد و گفت : محمد را در شرق و غرب زمين بگردانيد ، و در درياها بريد تا او را به صفت و صورت بشناسند و بدانند كه او را از براى آن ماحى نام كردهام تا شرك را به دو محو كنم . پس در طرفة العينى آن ابر باز شد ، و محمد را ديدم در جامهاى سپيد از پشم پيچيده بغايت سپيد چون شير ، و در زير حريرى سبز و سه كليد در دست نهاده از مرواريد تر و سپيد ، و گويندهاى مىگويد سه كليد در قبض مصطفى عليه السلام است : كليد نصرت و كليد باد و كليد نبوت . ( 3 ) پس ابرى ديگر بر آمد بزرگتر از آن اول و نورانىتر ، و من از آن آواز اسبان و برخان پرها مىشنيدم و سخن مردم ، و ما را بپوشانيد و بار ديگر محمد را از چشم من غايب كردند bII مدتى بيشتر از آن اول . پس مناديئى آواز داد كه محمد را عليه السلام